یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

یسنا گلی

سفرنامه بندر عباس رفتن یسنا جون

1390/12/17 8:41
نویسنده : مامانی
3,458 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم  شکلکهای جالب و متنوع آروین

بالاخره بعد یه غیبت ده روزه باز اومدم تا واست بنویسم.سه شنبه هفته قبل از مسافرت برگشتیم اما به

دلیل اینکه دخمل شیطون مامان روز آخر سفرمون تا جایی میتونست آب بازی کرده بودی و خودتو خیس

کرده بودی سرما خوردی و هنوز هم خوب نشدی نتونستم زودتر بیام و عکسهاتو بزارم  و خاطراتتو

 واست بنویسم. 

صبح روز جمعه ٥/١٢/١٣٩٠ما با خاله میترا اینا به طرف بندر عباس حرکت کردیم و تقریبا ساعت ١١.٣٠ بود

که رسیدیم اونجا و تو به دلیل اینکه شب قبلش تا حدود ساعت ١.٣٠ بیدار بودی و داشتی با خاله عاطی و

عمه زهره بازی میکردی ، کل مسیر را تو بغل من لالا بودی

 

یسنا

 

بقیه ماجراهای سفر یسنا و عکسهاش در ادامه مطلب.........

 

 

راستی یادم رفت بگم که با چه کسانی همسفر بودیم.من و تو و بابایی بودیم با خاله عاطی و عمه زهره و

خاله میترا و حسین و دایی حجت و مادرجون و عمه نعیمه حسین

بعد رسیدن به شهر بندر عباس دایی حجت(بابای حسین) ما رو برد به سوییتی که دوستشون واسه چند روز

در اختیارمون گذاشته بودن و واقعا جای خوب و مجهز و راحتی بود.یه سوییت بزرگ بود با دو تا اتاق خواب سه

تخته و یه هال و آشپزخانه بزرگ و کامل.دست دایی درد نکنه

اونروز بعد خوردن نهار چون همه خیلی خسته بودیم خوابیدیم .جز شما دوتا شیطون بلا که توی راه

استراحتتون را کرده بودین و سرحال مشغول بازی و شیطنت شدین.اما وقتی بیدار شدم دیدم اومدی و تو

بغلم مثل یه فرشته لالا کردی  شکلکهای جالب آروین

عصر تصمیم گرفتیم بریم بازار  بستانو و بعد هم بریم ساحل اونجا .چون ساحل خلوت و دنجی داره.

شام را همونجا کنار ساحل خوردیم و همونجا موندیم تا آب دریا کامل بیاد بالا و دریا را شب از نزدیک

ببینیم .تقریبا ساعت ١٠.٣٠ بود که کامل آب تا ساحل اومد بالا و تو با دیدن اون همه آب کلی ذوق کرده

بودی و به سختی جلوتو گرفتیه بودیم تا نری توی آب.اما از اونجا که شیطنتت زیاده، سنگ های کوچولو بر

میداشتی و با تمام قدرت توی آب پرتاب میکردی و از این کار کلی لذت میبردی و با صدای بلند میخندیدی

صبح روز بعد تصمیم گرفتیم بریم بندر پل و از اونجا با لندی کرافت به قشم  و درگهان بریم. بعد اینکه ماشین هارو روی عرشه لندی کرافت بردیم تو و دیگران از ماشین

 بیرون رفتین تا دریا را تماشم کنین و من چون پا درد شده بودم توی ماشین نشستم.بعد از رسیدن به

بندر لافت به طرف قشم و درگهان راه افتادیم و قرار شد اول بریم درگهان و شب بریم قشم.

وقتی که به درگهان رسیدیم ظهر شده و نهار را کنار ساحل زیبای اونجا خوردیم و طبق معمول تو جای

خوردن غذا فقط بازی کردی.بعد نهار از یه قایق موتوری که اون اطراف بود خواستیم که بیاد و مارا ببره تا یه

 چرخی اون اطراف بزنیم .من اول یه کم میترسیدم اما بعد راضی شدم و رفتم و خداییش خیلی هم خوش

گذشت.اما نمیدونم به تو هم خوش گذشته بود یا نه چون وقتی از قایق پیاده

شدیم چشات گرد شده بود و هیچی نمیگفتی

بعد از قایق سواری رفتیم تا یه چرخی توی پاساژهای درگهان بزنیم و کمی خرید کنیم.و شب هم واسه

خواب به قشم رفتیم و بماند که به چه سختی یه جا گیر آوردیم

صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدیم متوجه شدیم به خاطر بادهای شدید و بارندگی شب گذشته برق

کل منطقه قطع شده

بعد از یکی دوساعتی چرخیدن توی بازارهای قشم باز به درگهان رفتیم البته طبق نظر جمع

قبل خارج شدن از قشم چشممون به ساحل قشنگ و باحالی افتاد که همه مارو به طرف خودش کشید تا

هم ازش لذت ببریم و هم چند تایی عکس بگیریم

این هم از عکسهای اونجا........

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

یسنا

 

یسنا

 

یسنا و بابایی...

یسنا و باباش

 

یسناجون و حسین جون

یسنا

 

بیچاره حسین که بخاطر عکس انداختن داره اجبارا میخنده آخه تو میخوای بلندش کنی و تنهایی عکس

بگیری....

یسنا و حسین

 

دیگه تحمل حسین تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یسنا و حسین

 

و بعد یک ساعتی باز به سمت درگهان حرکت کردیم تا بازم بریم خرید(آخ جون).ظهر هم واسه

 نهار رفتیم رستوران بالای همون پاساژ و چلو کباب ماهی سفارش دادیم و واقعا خیلی خوشمزه بود.

بعد هم باز رفتیم چرخیدن توی پاساژها و خرید کردن.تا نزدیکی های غروب که دیگه باید میرفتیم به سمت

بندر لافت  تا دوباره با لندی کرافت به بندر عباس بریم و تو شیطون بلای مامان از بس کل روز توی پاساژها

و مغازه ها دویده بودی و آتیش سوزونده بودی تا نشستیم توی ماشین خوابت برد و تا سوییتمون هم بیدار

نشدی 

صبح روز دوشنبه تصمیم گرفتیم بریم گچین تا باز هم خرید کنیم.گرچه ماشین هامون دیگه جا نداشتن اما

مگه دلمون میومد بیخیال شیم و  بگذریم از اونجا

اما بد شانسی ما و خوش شانسی آقایون وقتی رسیدیم اونجا تقریبا ساعت ١٢ بود و اونجا قانون بود که

 ساعت یک کل مغازه ها باید تعطیل میکردن و تا سه و نیم ٤ هم باز نمیکردن و ما چون اونجا جایی واسه

موندن نداشت مجبوری برگشتیم بندر .

بعد از برگشتن از گچین رفتیم یکی از ساحل های خود بندر عباس .که واقعاساحل تمیز و خوبی بود .بعد

گذاشتن وسایل توی یه آلاچیق کنار ساحل همه رفتیم توی آب و کلی خوش گذروندیم و تو شیطون بلا هم

جشن گرفتی و تا جایی تونستی آب بازی کردی. تا جایی که مجبور شدم چندین بار لباساتو عوض کنم

چون کاملا خیس بودن .در ضمن تو و خاله عاطی یه عالمه تو ساحل ماسه بازی کردین و دخمل

 قشنگ مامان تا جایی تونستی سر و صورت و دست و پاهاتو پر از ماسه کردی.

 طبق معمول همه کارات که نترسی اگه حواسمون بهت نبود سریع و بدو بدو میرفتی توی آب و اصلا

 متوجه خطرش نبودی و همه ما تمام حواسمون بهت بود تا غافلگیرمون نکنی و در نری.   شکلکهای جالب و متنوع آروینالبته دخمل نازم با خاله میترا و حسین و خاله نعیمه تا جایی که تا بالای زانوهات آب

میومد رفتی جلو و از برخورد موجها به پاهات کلی ذوق کرده بودی و همین آب بازی ها بود که باعث شد

 سرما بخوری حسابی و هنوز هم خوب نشدی و مریضی   شکلکهای جالب و متنوع آروین

این هم چند تای از عکس های ساحل بندر عباس.....

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

خندیدن اجباری یسنا واسه عکس انداختن!!!!!!!!!!

یسنا

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا و خاله عاطی در حال ماسه بازی....

یسنا

 

یسنا

 

 

یسنا

 

یسنا

 

یسنا جونم و بابایی...

یسنا و باباش

 

یسنا و خاله و عاطی و حسین

خاله عاطی و یسنا

 

یسنا جون و حسین جون

یسنا و حسین

 

یسنا و حسین

یسنا

 

اونروز تا نزدیکی های غروب کنار دریا بودیم و بعد به طرف کرمان حرکت کردیم .اما خانوم خوشگل مامان

چون داشتی سرما میخوردی بد اخلاق شده بودی و همش غر میزدی و گریه میکردی تو راه.تا اینکه 

بعد خوردن استامینوفن یه کم آروم شدی و لالا کردی .تا اینکه رسیدیم خونه و راحت تا صبح خوابیدی.

این بود سفرنامه نامه دخمل ناز من یسنا جون به بندر عباس...... 

دوست دارم بهترین مامان

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

مامان یسنا
15 اسفند 90 15:29
به به همیشه به سفر!!! یسنا جونم الان بهتره؟
مامان یسنا
15 اسفند 90 17:05
راستی یادم رفت بگم که چقد یسنا بزرگ شده اصلا انگار عوض شده.ماشالا دیگه خانم شده واسه خودش. هزارتا بوسس
mami neda
15 اسفند 90 18:48
سلام..... وای وای چه عکسای ناناسی دلمو بردیییییییییییییییییییی خاله جون همیشه به سفر امیدوارم که حلت خوب شده باشه ناز خاله بووووس
مامان آرشیدا قند عسل
16 اسفند 90 10:54
رسسسسسیدن بخیر معلومه حسابی خوش گذشته عسلی ما هم حسابی بازی کرده دلمون براتون تنگ شده بود میدونید چند دفعه او.مدیم سر زدیم تشریف نداشتید!!! خوشحالم که صحیح و سالم برگشتید عسلمو ببوسید
نایسل
18 اسفند 90 21:59
واییییییی عزیززز دلم نسبت به اون عکس کنار وبتون چقدر بزرگ شده روز به روزم داره خوشگل تر میشه ماشالله سفرها بی خطر رسیدن به خیررر
ilijoon
19 اسفند 90 14:21
رسيدن بخير هميشه به سفر خوش گذشت ؟جاي ما خالي بهم سر بزن دوستت دارم
مامان ساینا
20 اسفند 90 10:19
فقط می تونم بگم هزار ماشاله. خیلی نازه
مانیا
21 اسفند 90 10:55
سلام چه وب خوکشلی دارین به منم سر بزنید
ابوالفضل
20 فروردین 91 13:13
یاشاسین یسنا گلی
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد