سفرنامه بندر عباس رفتن یسنا جون
سلام عزیز دلم
بالاخره بعد یه غیبت ده روزه باز اومدم تا واست بنویسم.سه شنبه هفته قبل از مسافرت برگشتیم اما به
دلیل اینکه دخمل شیطون مامان روز آخر سفرمون تا جایی میتونست آب بازی کرده بودی و خودتو خیس
کرده بودی سرما خوردی و هنوز هم خوب نشدی نتونستم زودتر بیام و عکسهاتو بزارم و خاطراتتو
واست بنویسم. ![]()
صبح روز جمعه ٥/١٢/١٣٩٠ما با خاله میترا اینا به طرف بندر عباس حرکت کردیم و تقریبا ساعت ١١.٣٠ بود
که رسیدیم اونجا و تو به دلیل اینکه شب قبلش تا حدود ساعت ١.٣٠ بیدار بودی و داشتی با خاله عاطی و
عمه زهره بازی میکردی ، کل مسیر را تو بغل من لالا بودی![]()

بقیه ماجراهای سفر یسنا و عکسهاش در ادامه مطلب.........
راستی یادم رفت بگم که با چه کسانی همسفر بودیم.من و تو و بابایی بودیم با خاله عاطی و عمه زهره و
خاله میترا و حسین و دایی حجت و مادرجون و عمه نعیمه حسین
بعد رسیدن به شهر بندر عباس دایی حجت(بابای حسین) ما رو برد به سوییتی که دوستشون واسه چند روز
در اختیارمون گذاشته بودن و واقعا جای خوب و مجهز و راحتی بود.یه سوییت بزرگ بود با دو تا اتاق خواب سه
تخته و یه هال و آشپزخانه بزرگ و کامل.دست دایی درد نکنه![]()
اونروز بعد خوردن نهار چون همه خیلی خسته بودیم خوابیدیم .جز شما دوتا شیطون بلا که توی راه
استراحتتون را کرده بودین و سرحال مشغول بازی و شیطنت شدین.اما وقتی بیدار شدم دیدم اومدی و تو
بغلم مثل یه فرشته لالا کردی
عصر تصمیم گرفتیم بریم بازار بستانو و بعد هم بریم ساحل اونجا .چون ساحل خلوت و دنجی داره.
شام را همونجا کنار ساحل خوردیم و همونجا موندیم تا آب دریا کامل بیاد بالا و دریا را شب از نزدیک
ببینیم .تقریبا ساعت ١٠.٣٠ بود که کامل آب تا ساحل اومد بالا و تو با دیدن اون همه آب کلی ذوق کرده
بودی و به سختی جلوتو گرفتیه بودیم تا نری توی آب.اما از اونجا که شیطنتت زیاده، سنگ های کوچولو بر
میداشتی و با تمام قدرت توی آب پرتاب میکردی و از این کار کلی لذت میبردی و با صدای بلند میخندیدی
صبح روز بعد تصمیم گرفتیم بریم بندر پل و از اونجا با لندی کرافت به قشم و درگهان بریم.
بعد اینکه ماشین هارو روی عرشه لندی کرافت بردیم تو و دیگران از ماشین
بیرون رفتین تا دریا را تماشم کنین و من چون پا درد شده بودم توی ماشین نشستم.بعد از رسیدن به
بندر لافت به طرف قشم و درگهان راه افتادیم و قرار شد اول بریم درگهان و شب بریم قشم.
وقتی که به درگهان رسیدیم ظهر شده و نهار را کنار ساحل زیبای اونجا خوردیم و طبق معمول تو جای
خوردن غذا فقط بازی کردی.بعد نهار از یه قایق موتوری که اون اطراف بود خواستیم که بیاد و مارا ببره تا یه
چرخی اون اطراف بزنیم .من اول یه کم میترسیدم اما بعد راضی شدم و رفتم و خداییش خیلی هم خوش
گذشت.
اما نمیدونم به تو هم خوش گذشته بود یا نه چون وقتی از قایق پیاده
شدیم چشات گرد شده بود و هیچی نمیگفتی![]()
بعد از قایق سواری رفتیم تا یه چرخی توی پاساژهای درگهان بزنیم و کمی خرید کنیم.و شب هم واسه
خواب به قشم رفتیم و بماند که به چه سختی یه جا گیر آوردیم
صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدیم متوجه شدیم به خاطر بادهای شدید و بارندگی شب گذشته برق
کل منطقه قطع شده![]()
بعد از یکی دوساعتی چرخیدن توی بازارهای قشم باز به درگهان رفتیم البته طبق نظر جمع
قبل خارج شدن از قشم چشممون به ساحل قشنگ و باحالی افتاد که همه مارو به طرف خودش کشید تا
هم ازش لذت ببریم و هم چند تایی عکس بگیریم
این هم از عکسهای اونجا........





یسنا و بابایی...

یسناجون و حسین جون

بیچاره حسین که بخاطر عکس انداختن داره اجبارا میخنده آخه تو میخوای بلندش کنی و تنهایی عکس
بگیری....

دیگه تحمل حسین تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و بعد یک ساعتی باز به سمت درگهان حرکت کردیم تا بازم بریم خرید(آخ جون
).ظهر هم واسه
نهار رفتیم رستوران بالای همون پاساژ و چلو کباب ماهی سفارش دادیم و واقعا خیلی خوشمزه بود.
بعد هم باز رفتیم چرخیدن توی پاساژها و خرید کردن.تا نزدیکی های غروب که دیگه باید میرفتیم به سمت
بندر لافت تا دوباره با لندی کرافت به بندر عباس بریم و تو شیطون بلای مامان از بس کل روز توی پاساژها
و مغازه ها دویده بودی و آتیش سوزونده بودی تا نشستیم توی ماشین خوابت برد و تا سوییتمون هم بیدار
نشدی ![]()
صبح روز دوشنبه تصمیم گرفتیم بریم گچین تا باز هم خرید کنیم.گرچه ماشین هامون دیگه جا نداشتن اما
مگه دلمون میومد بیخیال شیم و بگذریم از اونجا![]()
اما بد شانسی ما و خوش شانسی آقایون وقتی رسیدیم اونجا تقریبا ساعت ١٢ بود و اونجا قانون بود که
ساعت یک کل مغازه ها باید تعطیل میکردن و تا سه و نیم ٤ هم باز نمیکردن و ما چون اونجا جایی واسه
موندن نداشت مجبوری برگشتیم بندر .
بعد از برگشتن از گچین رفتیم یکی از ساحل های خود بندر عباس .که واقعاساحل تمیز و خوبی بود .بعد
گذاشتن وسایل توی یه آلاچیق کنار ساحل همه رفتیم توی آب و کلی خوش گذروندیم و تو شیطون بلا هم
جشن گرفتی و تا جایی تونستی آب بازی کردی. تا جایی که مجبور شدم چندین بار لباساتو عوض کنم
چون کاملا خیس بودن .در ضمن تو و خاله عاطی یه عالمه تو ساحل ماسه بازی کردین و دخمل
قشنگ مامان تا جایی تونستی سر و صورت و دست و پاهاتو پر از ماسه کردی.
طبق معمول همه کارات که نترسی اگه حواسمون بهت نبود سریع و بدو بدو میرفتی توی آب و اصلا
متوجه خطرش نبودی و همه ما تمام حواسمون بهت بود تا غافلگیرمون نکنی و در نری.
البته دخمل نازم با خاله میترا و حسین و خاله نعیمه تا جایی که تا بالای زانوهات آب
میومد رفتی جلو و از برخورد موجها به پاهات کلی ذوق کرده بودی و همین آب بازی ها بود که باعث شد
سرما بخوری حسابی و هنوز هم خوب نشدی و مریضی 
این هم چند تای از عکس های ساحل بندر عباس.....









خندیدن اجباری یسنا واسه عکس انداختن!!!!!!!!!!



یسنا و خاله عاطی در حال ماسه بازی....




یسنا جونم و بابایی...

یسنا و خاله و عاطی و حسین

یسنا جون و حسین جون



اونروز تا نزدیکی های غروب کنار دریا بودیم و بعد به طرف کرمان حرکت کردیم .اما خانوم خوشگل مامان
چون داشتی سرما میخوردی بد اخلاق شده بودی و همش غر میزدی و گریه میکردی تو راه.تا اینکه
بعد خوردن استامینوفن یه کم آروم شدی و لالا کردی .تا اینکه رسیدیم خونه و راحت تا صبح خوابیدی.
این بود سفرنامه نامه دخمل ناز من یسنا جون به بندر عباس......
دوست دارم بهترین مامان



سفرنامه بندر عباس رفتن یسنا جون
